loading...

مهندسین زراعت و اصلاح نباتات 90 بوعلی

جبران مافات,ضرب المثل,حکایت,زن,حلال,فراش,

آخرین ارسال های انجمن

برخورد عجیب زن بی حجاب با مداح معروف

hajiloo بازدید : 545 دوشنبه 7 اسفند 1391 نظرات (0)

برخورد عجیب زن بی حجاب با مداح معروف!

 

barkhord[WwW.Kamyab.IR]

 

استقبال از نوحه‌ها فقط مختص جبهه و رزمنده‌ها نبود بلکه اثر نوحه‌ها طوری بود که در تمام کشور و در همه شهرها، وقتی من را می‌دیدند نسبت به من ابراز لطف و محبت می‌کردند. آن زمان، معمولا نوحه‌هایی که خوش سبک و دارای سربندهای خوبی بود را در نماز جمعه تهران می‌خواندم، مثل: «با نوای کاروان»، «بهر آزادی قدس از کربلا باید گذشت»، «هنوز از کربلایت به گوش آید صلایت» و… البته انتخاب نوحه‌ها برای نماز جمعه را به دلخواه خودم انجام نمی‌دادم بلکه این امور را کاملا با ستاد دعا هماهنگ می‌کردم.
وقتی به تهران می‌آمدم چون در این شهر کسی را نداشتم، بیشتر اوقات منزل محسن قهرمانی و علی محسنی بودم که هماهنگی‌های مربوط به اجرای برنامه‌هایم را انجام می‌دادند. در یکی از همین دفعات که به تهران آمدم همراه علی محسنی از منزلش خارج شدیم. هنوز ماشین حرکت نکرده بود که مرد جوانی با ظاهری غیرمذهبی جلو آمد و خطاب به من که داخل ماشین بودم گفت:‌ «آهنگران، خیلی خاطرخواتیم، می‌خوایمت.»
ماشین حرکت کرد و راه افتادیم. پشت یک چراغ قرمز، ماشین توقف کرد. داشتم اطراف را نگاه می‌کردم که چشمم به خانمی افتاد با وضع ظاهری بسیار زننده و عملا بدون حجاب. معمولا به دلیل وجهه‌ای که بین مردم داشتم، با دیدن صحنه منکر این چنینی دخالت نمی‌کردم، اما آن روز با دیدن وضع آن خانم، به هم ریختم و گفتم هر طور شده باید به او تذکر بدهم و امر به معروفش کنم، اینجا مملکت اسلامی است و وضع این زن، در خور کشور اسلامی نیست.

 

روزنامه‌ای را که روی داشبورد ماشین بود، برداشتم و آن را تا زیر چشم‌هایم، جلوی صورتم گرفتم تا مثلا آن خانم مرا نشناسد و از ماشین پیاده شدم. در چند قدمی ماشین زن بی‌حجاب بودم که او با یک نگاه مرا شناخت. سریع از ماشین پیاده شد و شروع کرد با لحنی خاص، قربان صدقه من رفتن: «آهنگران، خودتی؟! خیلی ماهی! می‌دونی چقدر دوست داریم؟!» به شوهرش هم که از آن طرف ماشین پیاده شد، گفت: «می‌دونی این کیه؟! این آهنگرانه! آهنگران، خیلی خوبی، خیلی خوب می‌خونی، ما همه‌مون مدیونتیم. اگر تو نبودی جنگ چه جوری پیش می‌رفت؟» پشت سر هم از این حرف‌ها می‌زد.
من که به اصطلاح رفته بودم او را امر به معروف کنم، با مشاهده این وضعیت سریع برگشتم و سوار ماشین شدم و به کار خودم خنده‌ام گرفت.

چون کار من، با نام و یاد امام حسین صلوات الله علیه گره خورده بود، به دلیل ارادت بی‌حد و حصر رزمندگان به حضرت سیدالشهدا صلوات الله علیها استقبال از من کمی بیشتر بود، اما با حضور بعضی از مسئولین هم این استقبال و ازدحام کم و بیش اتفاق می‌افتاد.
به عنوان نمونه یادم هست آقای [محسن] قرائتی آمده بود دوکوهه و برای رزمندگان سخنرانی می‌کرد. صحبت‌هایش رو به انتها بود که دائم بر می‌گشت پشت سرش را نگاه می‌کرد. فهمیدم که دنبال راه دررویی است که گرفتار حلقه بسیجی‌ها نشود. به محض اینکه گفت: «والسلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته»، برگشت و مثل یک دونده، با سرعت هر چه تمام و تا آنجایی که می‌توانست، می‌دوید و بسیجی‌ها هم دنبال او.

کتاب خاطرات حاج صادق آهنگران

منبع: http://kamyab.ir

حکایت خر ما از کرگی دم نداشت

وحید حاجیلو بازدید : 484 جمعه 20 بهمن 1391 نظرات (0)

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از

 

بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای
کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت
کرد( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از
صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.
مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست
یافت. خود را به خانه‌ای درافگند. زنی
آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار
حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز
در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه
خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز
شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی
نیافت، از بام به کوچه‌ای فروجست که در
آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر
بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوار
خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود
آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. «پدر
مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.
مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با
یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش
افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش
کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع
متعاقبان پیوست!.
مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را
به خانۀ قاضی افگند که «دخیلم» (پناهم
ده)؛ مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه
خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارۀ
رسوایی را در جانبداری از او یافت: و چون
از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به
درون خواند.
نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان یک
چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم.
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه
بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز
نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!
و چون یهودی سود خود را در انصراف از
شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش
کرد!.
جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این
مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد،
هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام.
قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش
حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر
همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی،
چنان که یک نیمهء جانش را بستانی!. و
جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود،
به تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی‌مورد
محکوم کرد!.
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت
بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی
جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش
(عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست
رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش!.
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال
می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به
جانب در دوید.
قاضی آواز داد :هی! بایست که اکنون نوبت
توست!. صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد
کرد: مرا شکایتی نیست. می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر، من از کره‌گی
دُم نداشت

منبع:azfun.ir

درباره ما
Profile Pic
محلی برای تقابل اندیشه ها ....
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    در چند ماهه ی اول فعالیت این وب عملکرد ما را چگونه ارزیابی می کنید.





    اعترافات

    اعتراف میکنم سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.

    خلاصه

    علامت کشش درآمدی به ماهیت کالا وابسته است.

    آمار سایت
  • کل مطالب : 71
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 13
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 12
  • بازدید امروز : 65
  • باردید دیروز : 49
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 201
  • بازدید ماه : 1,305
  • بازدید سال : 10,724
  • بازدید کلی : 151,065